|
|
|
|
|
بهرامشاه غزنوي فرمانروايي به سرزمين غور ، ناحيهاي کوهستاني در افغانستان فرستاد. او بر مردم آنجا ستم و بيدادگري فراوان ميکرد. مردم آنجا نمايندهاي نزد بهرامشاه گسيل داشتند که از ظلم حاکم غور شکايت کند. سلطان نامهاي نوشت تا آن را به حاکم غور دهد. حاکم پس از خواندن نامه سلطان ، آورنده نامه را وادار کرد که نامه را بخورد!!! آن مرد به نزد بهرامشاه بازگشت و ماجرا را بيان کرد. بهرامشاه دستور داد نامه مفصل تري براي فرمانرواي ستمگر
غور بنويسند.
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط فيروزه
|
|
||
|
|
|
|
|
« ابوهريره » شخصي بود كه در جنگ صفين حضور داشت هنگامي كه حضرت علي(ع) نماز مي خواند او پشت سر امام اقتدا مي كرد و هنگامي كه وقت ناهار مي شد او به نزد معاويه مي رفت ! هنگامي كه بين دو سپاه جنگ مي شد ابوهريره مي ايستاد وتماشا مي كرد ! با اين همه خود را مسلمان كاملي مي دانست و ا...اعلم . به او گفتند اين چه مدلي است كه تو پياده ميكني؟! گفت : نماز علي كاملترين نماز بشر است و سفره معاويه بهترين غذاها را دارد ...!
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط فيروزه
|
|
||
|
|
|
|
|
يكي از جنگهايي كه نادرشاه داشت با تركان شمال شرقي ايران ( ازبكستان و بازماندگان مغول و... ) بود . اولين لشكر كشي نادر با شكست روبرو شد . نادر بسيار برآشفته در حاليكه قدم مي زد به ميرزا مهدي خان استرآبادي كه حكم كاتب و منشي و ميرزابنويسش را داشت گفت نامه اي به يكي از سردارانش بنويسد و درخواست نيروي كمكي نمايد. ميرزا مهدي خان يك صفحه نوشت و براي نادر خواند : اول حمد و ثنا و بعد دعا به جان نادر و ... پايان صفحه هم خواند كه همگي صحيح و سلامتند و ملالي نيست ! جز اينكه قشن ( قشون يا سپاه ) اندك گوشه زخمي ديده است ...........! نادر ناگهان عصباني شد و داد زد : مردك اين مهملات چيست كه مي نويسي بنويس تركان دمار از روزگارمان درآورده اند ..!
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط فيروزه
|
|
||
|
|
|
|
|
بگذار سرنوشت هر راهي که ميخواهد برود ، راه من جداست بگذار اين ابرها تا
ميتوانند ببارند.... چتر من خداست
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط فيروزه
|
|
||
|
|
|
|
|
ثبت نام زائران حج است . زيارت بيت المعموره است ! مي روي آنجا زيارت مي كني ، 4 گوشه اش را ! وقتي هم كه بر مي گردي دست خالي نيستي ! اسمت مي شود حاج خانم يا حاج آقا . حج اگر منافع به همراه نياورد همان اسم و رسمش كفايت مي كند ! فاميل تو هر مدلي باشند مذهبي يا غير آن ، مكه رفتن يك كلاس و يك پوئن و خلاصه يك برگ برنده است . چند قلم كادو مي آوري : بندهايي كه مي توانند نشانه تقدس و مهرباني و ايمانت ! براي مدير و رئيس و ... و همكارت باشند تا كارت براي پستت ، براي اسم و رسمت ، براي اضافه حقوقت و خيلي چيزهاي ديگر درست شود . بندهايي كه افساري مي شود تا به موقع لگام را بگيري . نشانه هايش را ديده اي ؟ مگر نه . تو هم ياد مي گيري . اين رسم زمانه تست . اين فرهنگ جامعه تست . فرهنگي كه ايمانت را در سر سفره هاي نذري و در زيارتهاي اينچنيني مقدار و ميزان مي كند . فكر مي كني تا حالا جايي شده بروي و واقعاً از ته دل حس كني روح يك بزرگوار آنجاست !؟ مالك بن انس كسي بود كه فرقه مالكي را در مذهب اهل تسنن پايه ريزي كرد ، او با امام صادق(ع) به زيارت كعبه رفت . هر دو احرام پوشيدند وقتي خواستند زيارت گفتند مالك موقع لبيك گفتن نگاه كرد به امام و ديد امام متغير و به قول امروزي ها دگرگون است . از پيشواي بزرگ ما پرسيد : چه شده ؟ گفتند خواستم بگويم «لبيك » فكر كردم اگر «او» بگويد «لالبيك »آن وقت چكنم ؟! در همين يك جمله اش بايد تأمل كنيم . جمله اي كه نفس اعمال خود را ارزيابي مي كند . جمله اي كه از هزار سخن بزرگان معاني در بر دارد . آيا ما نيز اينگونه به حج مي رويم ؟ سلام به روح بزرگوار امام صادق (ع) . دلخوش از آنيم که حج ميرويم
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط فيروزه
|
|
||
|
|
|
|
|
به یک بچه پولدار گفته بودند داستانی در مورد یک خانواده فقیر بنویسد و او نوشته بود: آنها خانواده خیلی فقیری بودند؛ خودشان فقیر بودند، همسایههایشان فقیر بودند، نوکرهایشان فقیر بودند! کلفتهایشان فقیر بودند! کالسکهچیشان فقیر بود!وکیلشان فقیر بود و ...!!! روايت كردن يك داستان يا خاطره يا ... واقعاً كار هر بز نيست خرمن كوبيدن ! پيروزه
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط فيروزه
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز تولد يك نفره كه خيلي دوستش دارم بخاطر خيلي چيزها كه تو دلمه و نميشه نوشت . اين را پارسال هم نوشتم ، نوشتن كه نه. ذكر كردم اما دوباره مي نويسمش شايد يكي از دلائلش اينه كه هميشه راجع به شهادتش مي نويسن اما از تولدش خيلي كم .
فطرس عزيز بود ، جاه و جلالي داشت درست مثل همه آنهايي كه براي يكي عزيزند مثل پدر ، مثل مادر فقط فرقش اين بود كه فطرس جزو انسانها نبود ، يك فرشته بود و جزو عزيز دردانه هاي خدا ! و لي ناگهان... خطا كرد ، واي از آن روز كه غضب خدا شامل حال موجودي بشود. بالهاي قشنگش سوزانده شد و خودش خوار و فرومايه دستور گرفت به زمين بيايد!!! ) انگار فقط بابا آدم بيچاره نبود كه به زمين تبعيد شد (. يك همچو روزي بود كه خدا به حسين اجازه داد به زمين بيايد! آمد و خدا به خاطر او فطرس را بخشيد. بالهايش را ، مقامش را و ... همه را برگرداند . دوستداشتم بنويسم از مردي كه تولدش با بخشيدن فطرس قرين بود و رفتنش با بخشيدن حر .دعا مي كنم و از ته دلم مطمئنم وجود خدائي اون پيروان واقعي اش رو مي شناسه و از ته دل اونا باخبره .قرار نيست هر كه آينه ساخت )سكندري ( داند! متأسفانه اغلب كساني كه مي بينيم تو همكارا ، تو فاميل ، تو همسايه از اسم شيعه تا رسم شيعه نه هزاران كيلومتر نه ميليونها كيلومتر باور كنيد فاصله اي بدون هر گونه حتي يك اپسيلون پيوند! دارند. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط فيروزه
|
|
||
|
|
|
|
|
پـــــــــــــــــــدر همون کسی هست که لرزش دستش دیگه چیزی از چای توی استکان باقی نگذاشته ولی بهت میگه به من تکیه کن و تو انگار به کوه تکیه کردی... |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط فيروزه
|
|
||
|
|
|
|
|
مخترع چرخ خياطي تاميس سنت انگليسي بود اما چون اختراعش كاملاً تكميل نبود چرخ خياطي او به درد نخورد .تا اينكه الياس هاو آن را جدي گرفت و شروع به اصلاح و درست نمودن هر قسمت از آن كرد.
در واقع هاو اولين كسي بود که چرخ خیاطی را به شكل قابل استفاده و امروزي درآورد .براي تكميل چرخ خياطي اش او سردرگم بود كه شکل سوزن چرخ را چگونه درست كند! مي گويند شبی در خواب دید که جمعی از بومیان وحشی او را اسیر کرده و تهدید می کنند که یا چرخ خیاطی را تمام کند یا کشته خواهد شد. هاو ، خیلی ترسیده بود ولی متوجه شد که آنها نیزه هایشان را با سوراخی به شکل چشم در نزدیک سر نیزه به طرف او گرفته اند . از خواب بیدار شد و تصمیم گرفت سوزن خیاطی را کاملا شبیه نیزه هایی که در خواب دیده بود بسازد. به این ترتیب سوزن را اصلاح کرد و آخرین قطعه چرخ خیاطی تکمیل شد. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط فيروزه
|
|
||
|
|
|
|
|
در سرزميني دو برادر به شجاعت و پهلواني معروف بودند . در یکی از روزها، پادشاه دو برادر را به قصر خود دعوت کرد. به آنها گفت که دشمن به مرز شمالی این کشور حمله کرده و شما تنها کسانی هستید که می توانید از كشور در برابر دشمن حفاظت کنید. دو برادر بلافاصله مجهز شده و راهي نبرد شدند. آنها به راه افتادند و به نزدیک مرز رسیدند. چون شب شده بود شب را همانجا استراحت كردند. صبح برادر بزرگتر گفت تو به جنگ برو ، من اینجا می مانم و اگر کسی تو را شکست داد و خواست از اینجا رد بشه من جلوشو می گیرم. چون من بزرگترم و قویتر. ( در حاليكه در دل به سادگي برادر كوچكترش مي خنديد ) برادر كوچكتر از آنجا كه بسيار خوش قلب و با صداقت بود به راه افتاد. او ذره اي در برادري اش شك نداشت . بعداز چند روز برادر بزرگتردر حاليكه داشت گوسفندي را روی اجاقی که درست کرده بود بريان می کرد، دید که برادر كوچكتر در حاليكه زخمی شده از دور مياد . به سمت برادرش رفت و ازش پرسید که چی شد؟ برادر كوچكتر هم توضیح داد و در مورد جنگ با 70 پیاده و 10 سوار صحبت کرد... برادر بزرگتر به محض اینکه فهمید جنگ تمام شده، سوار بر اسبش شد و به سمت محل جنگ رفت و شروع کرد به جمع آوری غنائم. او با خودش گفت که پادشاه حتما ً از دیدن این غنائم خوشحال میشه. بعد برگشت و با برادركوچكتر به سمت قصر پاشاه به راه افتادند. وقتی به نزدیکی قصر رسیدند فهمیدند که پل روی رود بزرگ ریخته شده و آنها براي رسیدن به قصر مجبور هستند با شنا از رودخانه رد بشوند. برادر كوچكتر خیلی راحت از رودخونه رد شد امّا برادر بزرگتر از آنجائی که بارش سنگین بود اسبش وسط آب افتاد و همۀ طلاها ریخت توی آب. برادر بزرگتر هر کاری کرد نتونست اسبش و نجات بده و هم طلاها رو از دست داد هم اسبش را. بالاخره آنها به قصر رسيدند و پادشاه به گرمی از آنها استقبال کرد. پس از خوردن شام پادشاه یه نگاهی به دو برادر انداخت و گفت خب از جنگ برايم بگوييد و از رشادتهاي خودتان. برادر كوچكتر شروع کرد به تعریف و زخمهای روی دست و صورتش به این قضیه شهادت می داد. بعد از صحبتهای او پادشاه نگاهی به برادر بزرگتر انداخت. امّا ... صندلی خالی بود! چون برادر بزرگتر حرفی نداشت. او رفته بود . متأسفانه خيلي از ما هم مثل آن برادر بزرگتره هستند . فکر می کنیم که داريم زرنگي مي كنيم . امّا حقیقت چیز دیگري است .اينكه هميشه خودمان را بايد در پيشگاه او فرض كنيم و بدانيم كه هيچ ماهي پشت ابر نمي ماند. خداي مهربان دوست داره ما ديگران رو ساده و ابله فرض نكنيم و خودمون رو زرنگ .اون هميشه از ما خواسته خدمت واقعي و بدون ريا انجام بدهيم . و وقتي خواستيم مقابل پيشگاه او قرار بگيريم دست خالي نباشيم .
اين داستان تلخيص و برگرفته از سايت انجمن ايرانيان بوسني است . |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط فيروزه
|
|
||